دهکده ی رویا
سلام بچه ها می دونم طولانی شد. ولی بخونید. قول میدم دفعه های بعد کوتاهتر باشه.مرسی روزگار چه بازیهایی دارد!همین چند ساعت پیش بود که از شدت
بدبختی -این را خوب یادم میاید- از آن صخره ی بزرگ به درون پرتگاه پریدم و حالا
فقط با گذشت چند ساعت احساس می کردم یکی از خوشبخت ترین آدم ها هستم. البته چند
ساعت لازم نبود. همان لحظه ای که چشمانم را باز کردم این را فهمیدم. اولین چیزی که
دیدم یک جفت چشم سیاه درشت بود که به من خیره شده بود و بعد لبخندی که تا عمر دارم
آن را فراموش نخواهم کرد زیرا چون نقشی جاودان در قلبم حک شد. چشمانم را به اطراف گرداندم. در ساحل روی شنها خوابیده
بودم. آب به رنگ آبی تیره بود و پرتوهای نور مانند ستاره های درخشانی درونش برق می
زدند. دختر زیبا با صدایی دلنشین گفت: بالاخره بیدار شدی؟ پاشو
دیگه خیلی چیزها هست که باید ببینی. با هیجان به من نگاه می کرد. موهایش با حرکات
سر روی صورتش می ریخت. از جایی که نمی دیدم صدای ریزش آب میامد. سرم را برگرداندم.
درسمت راست آب از کوه بلندی سرازیر شده
روی صخره های تیز سر می خورد و با صدایی مهیب درون دریاچه می ریخت. البته جایی که آن
زمان فکر می کردم دریاچه است. دریاچه توسط سنگ های عظیم احاطه شده بود که تیغه های
نور روی آن ها سایه هایی رازآلود درست کرده بود. دختر دستش را دراز کرد و گفت پاشو
دیگه. حالت جدی به خود گرفته بود. ولی در عین حال مهربان. لحظه ای تردید کردم و
بعد دستم را به سویش دراز کردم. با برخورد انگشتانمان احساسی عجیب درونم را پر
کرد. شبیه برق گرفتگی بود. بلند شدم و به دنبالش راه افتادم. ساحل را دور زد و به
سمت آبشار رفت. لباس سفید یک تکه ای پوشیده بود که تا زیر زانوهایش می رسید. ساق
پاهایش سفید و هوس انگیز بودند. لحظه ای برگشت تا مطمئن شود به دنبالش می روم. بعد
در حالیکه جست و خیز می کرد از دهانه ی غار گذشت و ناپدید شد. دانه های سرخرنگی در
آبشار می درخشیدند. به دنبالش دویدم و به غار رسیدم. ماهی های قرمز کوچکی با پولک
های درشت شفافشان که به شکل خاصی منظم چیده شده بودند در آب خم میشدند و به پایین
می غلتیدند. درون غار سرد بود و بسیار تاریک اما دختر بدون کوچکترین
لغزشی گام بر می داشت و من هم به دنبالش می رفتم. در افکار خودم سرگردان بودم.نمی
دانستم چه اتفاقی برایم افتاده. همه چیز را از یاد برده بودم. تنها چیزی که به
خاطر داشتم این بود که از صخره ای بلند به درون آب سرنگون می شدم. دخترک چیزی از
من نپرسیده بود اما خودم می خواستم سر دربیاورم. احساس سردرگمی و درماندگی می
کردم. غار گشادتر میشد و من حالا میتوانستم در کنار دختر راه بروم. صدایی شنیدم و حضور
شیئی را در تاریکی حس کردم. بی اختیار خودم را به دختر چسباندم و دستش را گرفتم.
خفاش به سقف غار چسبید از یک پا آویزان شد و بالهایش را باز کرد. پوست دست دختر
نرم و مرطوب بود. همان هنگام نوری زردرنگ از انتهای دالان تاریک دیده شد. به دختر
نگاه کردم. رو به من کرد و با لبخندی رضایت آمیز گفت می خواهی گنجم را ببینی؟
چشمهایش در تاریکی می لرزید. نور با هر قدم ما شدت بیشتری می گرفت. ناگهان زیر
پایم خالی شد. داشتم می افتادم که دستم را گرفت. از چند پله پایین رفتیم. آنگاه در
فضایی پهناور هزاران هزار سنگ گرانبها روبرویم دیدم که نوری را که از شکافهای کوچک
دیوارها میتابید بازتاب می کردند. فلزات قیمتی طلا نقره یاقوت زمرد و صدها جواهر
دیگر که نام آن را نمی دانستم. می توانم سر زندگی ام شرط ببندم که تاکنون چنین گنج
عظیمی را ندیده بودم. دیوارها سرخ گون بودند و جلایی بی نظیر داشتند. درون سنگ
بزرگ و درخشانی که مانند آینه بود صورتم را دیدم. زشت بودم و نامرتب. خجالت کشیدم.
دختر در مورد من چه فکر می کرد؟ پیراهنم
را مرتب کردم و در شلوار جینم بردم. خیلی زود از غار بیرون آمدیم. دوست داشتم آنجا
بمانم ولی برای آن که گم نشوم مجبور شدم به دنبال دختر بیرون بروم. از کجا معلوم؟
شاید خواب می دیدم. شاید گنجی در کار نبوده و دختر نیز خیالی باشد. شاید ناگهان
غیب شود و من اینجا تنها بمانم. غمی در دلم نشست. در همین فکر ها بودم که پایم به
قلوه سنگی گیر کرد و با صورت درون ماسه های نرم کنار ساحل فرو رفتم. دختر دستش را
جلوی دهانش گرفت و زیرزیرکی شروع به خنده کرد. آیا مسخره ام می کرد؟ چقدر زیبا می
خندید. مانند نقاشی ماهرانه ای در قاب آبی پشت سرش می درخشید. ادامه دارد...
نکته ی جالب اینکه روز ناهید از سال آن طولانی تر است

| قالب جدید وبلاگ پارس اسكين |









